در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا بخوابش بینی
ای بیخبران چه جای خواب است مرا
سلام شادی جان میخواهم ازتو بگویم، از توو زندگی عمیق اما کوتاهت، از شادیام، از دخترم، دردانهام، هستیام…
یادم میآید تو در اولین روز بهمن ماه سال ۶۶، همزمان با صدای اذان ظهر، وقتی که دانههای برف، تهران را سفیدپوش میکرد تا کژی ها، زشتیها و بدیهای شهر را بپوشاند و آن را یک دست سفید و پاک کند در بیمارستان آریا از دامن پر مهر مادری، به نام توران، گلی رویید به نام شادی.
شادی نامی به وسعت دنیا، که عشق و گرمی و همدلی و استقامت و صدای پر طنین خنده و قهقهه که دل را میلرزاند همراه خود داشت.
شادی من، تو در لحظه اول نگاهت، را در چشمانم، دستان کوچکت را در دستانم، عشقت را در قلبم وتن گرم و پر مهرت را در آغوشم جایگزین کردی.
تو در پتوی سفیدت و در آغوش پدر، مطمئن و بیدلهره آرمیده بودی و به دنیا لبخند میزدی.
و من هرگز قادر به بیان احساسم در آن لحظه نیستم:
خبر از عالم دل، عالم دل داند و بس
حال دل نیست بیانی که به تقریر آید
شادی جان توبزرگ شدی و بزرگتر، زیبا و زیباتر، و جای خود را هر چه بیشتر در دل که نه در تک تک سلولهای وجودمان بازکردی. تو نه تنها برای ما و خانواده، با خود عشق و گرمی آوردی، بلکه صلح و آرامش را به ایران بازگرداندی و با آمدنت در کمتر از یک سال جنگ خاتمه یافت. گویا طاقت صدای آژیرو موشک و آوای جنگ در تلویزیون را نداشتی.
نمیدانم آیا میدانستی روزی با پرتاب دو موشک آنهم نه به دست دشمن بلکه به دست چند عامل هموطن، بله هموطن، خونت به ناحق ریخته خواهد شد؟
آیا میدانستی روزی پدرت با قامتی شکسته، دلی خون، صدایی لرزان و با قلمی خونین، آغشته به خون دل خود و خون پاک نازنین دردانهاش از او مینویسد؟ وای از این تقدیر مصلحت اندیش…
شادی جان از آن بالا، ازعرش، مرا میبینی؟ صدایم را میشنوی؟ آی شادی جان، امروز سه سال است که جسمت در خاک آرمیده و ۱۱۰۷ روز است که روحت بر فراز آسمانها پرواز میکند. تو چگونه حال نزار من و برادارن و عزیزان دیگرت را میبینی و طاقت میآوری؟
ایمان دارم که نام تو و۱۷۶ پرنده همراهت، تا ابد در تاریخ جاودانه خواهد ماند اما در مقابل نام و کردار مسببین این فاجعه وحشتناک و غم پایان ناپذیر در نفرینی ابدی خواهد ماند.
عزیزم، شادی من، تو با شخصیت و متین، شاد و سرزنده زندگی را بیمادر و در غربت ادامه دادی، شاید با خدا قراری داشتی…
شادی جان یادت میآید عزیزم، در مهر ۱۳۷۲ به همراه مادرت، به مدرسهای که ایشان اشتغال داشتند رفتی. چه روز پر افتخاری برای هر دوی شما بود. مادر به دخترش که دوره جدیدی از زندگی را آغاز کرده افتخار میکرد، و دختر کم هم به مادرش که در آن مدرسه راهگشای دختران بیشماری بود. دوران دبستان را، مستقل و توانمند گذراندی، همیشه نمونه بودی و ما باور کرده بودیم که تو میتوانی…
عزیزم، به خاطر میآورم که توبرای تحصیل در مقطع راهنمایی و دبیرستان به مدرسه خرد رفتی. مدرسهای که کمتر دانش آموزی میتوانست به آنجا راه یابد و با موفقیت آن را به اتمام برساند. اما باز هم تو مسئولانه، بیدردسر، سربلند وموفق، سالهای دبیرستان را پشت سر گذاشتی.
به یاد داری، سال آخر دبیرستانت با مراسم ازدواج هر دو برادر و شلوغیها و هیجانات معمول آن همراه بود و تو گاهی گله میکردی: «من امسال کنکور دارم و خانه آرامش ندارد، پس من چه کنم». ولی فرشته من تو با رتبه زیر۱۰۰۰ وارد دانشکده مهندسی شیمی و پتروشیمی دانشگاه امیرکبیر شدی. آری…تو بازهم سربلند و موفق بودی اما متواضع و بیادعا…
دخترم، مهربانم ترم دوم دانشگاه بودی که برای توران، مادر عزیزت تشخیص سرطان گذاشتند، برای او که ستون زندگی ما بود. ما بیش از یک سال شاهد درد و رنج او بودیم، این شمع و نور زندگی، آرام آرام آب شد و خاموش شد. و ما تنها شدیم. من احساس میکردم دیگر نمیتوانم زندگی کنم، اما تنها تو مرهم دل شکسته من بودی، شادی جانم…
این جملهات مدام در تمام وجودم طنین میاندازد: «پدر من هستم، ناراحت نباش».
بله تو بازهم محکم واستوار نه تنها غم بیماری و درد و رنج و نهایتا مرگ مادر را تحمل کردی، بلکه آرام جان، همراه و مراقب من شدی. ما همدم یکدیگر تنها در خانهای بدون گرمی و نور وجود مادر زندگی را ادامه دادیم. اما آتش مهر، شادی، خندهها و شیطنت هایت، خانه را روشن و گرم کرد و مرا به زندگی برگرداند.
شادیم، زندگیم، بیا و آرام جانم باش. آخر کجا رفتی، چرا رفتی؟ چرا مرا تنها گذاشتی؟
به هر حال سه سال بعد، فارغ التحصیلیات را در دانشگاه امیرکبیرجشن گرفتیم و تو مصمم شدی در خارج از کشور تحصیل را ادامه دهی. تو از میان بهترین دانشگاههای دنیا، دانشگاه مهندسی نفت و پتروشیمی کلگری را انتخاب کردی. آن سر دنیا، نمیفهمیدم چرا اینقدر دور، شهری با زمستانهای منفی ۳۵ درجه. اما تو میگفتی این دانشگاه خیلی خوب است پدر.
و بالاخره به آن دانشگاه رفتی. ومن فقط دلخوش از رضایت خاطر تو این دوری را تاب آوردم. اما همیشه با این فکر کهای وای اگر سرما بخورد چه کسی برای او سوپ داغ میپزد، اگر پایش پیچ بخورد چه کسی دستش را میگیرد، اگر کسی با کلام سردش دلش را برنجاند با که درد دل میکند، سرش را روی شانه که بگذارد و اشک بریزد…و اما تو پایدار و مستقل همچون همیشه پای تصمیمت ایستادی، تو همه سختیها را تحمل کردی و باری دیگر سربلند و موفق، ما را به جشن فارغ التحصیلیات دعوت کردی. نمیدانم آن روز حس شعف و افتخار در من بیشتر بود یا در تو، هرچه بود وجود هر دوی ما لبریز از افتخار و شور و هیجان بود. تعاریف استادت از تو مرا به اوج آسمان میبرد، ولی تو باز هم بیادعا و متواضع بودی. نمیتوانم آن روز و آن لحظهها را توصیف کنم، آخر چگونه میتوانم آن همه شادی عزیز دلم را توصیف کنم.
چه بگویم، دخترم، نازنینم توبعداز فارغ التحصیلی ات، در جستجوی کاری متناسب با رشته تحصیلی و شخصیت والایت از کلگری ابتدا به هامیلتون و سپس به تورنتو، عزیمت کردی و به این ترتیب وارد دوره جدیدی از زندگیات شدی. تو در شرکتی بسیار معروف در حیطه نفت و پتروشیمی، اشتغال و به ارتقای رتبه شغلی دست یافتی. خانه و ماشین دلخواهت، جیپ، را خریدی.
تو بیشتر دنیا را گشتی، همه ورزشها، سفرها، کمپینگ ها، حتی کمپ در میان جنگل کنار حیوانات وحشی و… همه راتجربه کردی.
تشنه بودی تشنه تجربه هرکار و حس جدیدی، دیدن هر جای جدیدی…
عزیزم تو همه را دوست داشتی، همه را و عاشق من، برادرها و برادرزادههایت بودی.
و چه بگویم از زندگی جدید و حضور نیما…آری نیما. انتخابی درست و هدفمند و عاشقانه برای همسفری در مسیر زندگانیات و تشکیل یک کانون پرمهر که همه ما را خوشحال کرده بود. و باز هم افسوس…
امروز ایمان آوردهام که تو با خدای خود قراری داشتی که سختیها را اینگونه تحمل کردی، همیشه خندیدی و خندههایت در قاب عکسهایت ماندگار شدند، همه چیز را به سرعت تجربه کردی، به همه عشق ورزیدی، لحظهها را با تمام وجود بلعیدی، خوشیهایت را تقسیم کردی و هر روز از دیروز پختهتر شدی. انگار میدانستی وقت کم است و هنگامه پرواز نزدیک…
دلبندم، بیست و پنج آذر سال ۹۸، پس از شش سال دوری، به ایران آمدی تا خاطرهها را نو کنیم، تو آمدی تا لحظههای با هم بودن را غنیمت داریم و مدتی در کنار هم شادیها را تجربه کنیم. همه چیز عالی بود. کنارم مینشستی، نگاهم میکردی، میخندیدی، میرقصیدی، یادت هست فال حافظ گرفتی و گفتی «تمام نیتم را، حافظ واقعا عالی گفته». دخترم حیف شعریادم نمیآید ولی مضمونش عشق بود و وصال. وصد حیف که نفهمیدم این عشق و وصال چیز دیگر است. و امروز نزد معشوقی و کنار مادر.
مهردختم من که فراموش نمیکنم لحظاتی که کنارم دراز میکشیدی، سر برسینهام میگذاشتی، درد دل میکردی و قول و قرارها میگذاشتیم. یک روز در کافی شاپ نزدیک منزل، دستانم را گرفتی، نصیحتم کردی…، آری او نصیحتم میکرد…، برایتان عجیب است؟ او به اندازه یک دریا عمق داشت، فهم داشت… و بازهم قول و قرار.
بنا شد خرداد سال ۹۹ برای عروسیات به تورنتو بیاییم و در تجربه جدید و تصمیم مهم زندگیت همراهیت کنیم اما افسوس و صدها افسوس…
شادی عزیزم در بامداد روز هجدهم دی ماه، حدود یک ساعت بعد از آنکه یک دیگر را محکم در آغوش گرفتیم، اورا بوییدم و بوسیدم، قامت بلند، صورت زیبا و چشمان پر مهر و سرشار از شور و عشق و آرزوی او را تماشا کردم و او را به دستان خدا سپردم، به آسمانها پرواز کرد، پروازی همیشگی و پر از ابهام. او دیگر برنگشت. جانیان فقط گفتند یک «خطای انسانی» بوده، آری، فقط با یک «خطای انسانی» آن همه زیبایی، شور و عشق و آرزو سوخت. و من هنوز در ابهامم که چرا و چطور…؟
فقط این را میدانم، با شلیک دو موشک جان دخترم و ۱۷۶ عزیز و بیگناه را گرفتند و شمع وجود جوانان کوشا، دانا، توانا و مسئولی را خاموش کردند که میتوانستند برای ایران و جهان مفید باشند. ولی بیخردان با دو کلمه احمقانه و غیر قابل قبول «خطای انسانی» نه تنها خود را در جهان مضحکه کردهاند بلکه تا به امروز سه سال است ما را در آتش خشم و انتظار عدالت میسوزانند.
بلی اینگونه او در لباس سفیدش در خانه ابدیت آرمید. اما من دیگر نگاه گرمش را ندیدم و او نیز دیگر به من نگاهی نیانداخت، دستانم را نگرفت، سر بر سینه سوخته من نگذاشت، تنها در خانه ابدی خود آرمید. آن روز هم مانند روز تولدش دانههای برف تهران را سفیدپوش میکرد ولی دیگر نتوانست بدیها و پلیدیها و جهالتها را بپو شاند. دیگر چهره شهر، زشت و ناراست باقی ماند و دانههای برف شرمگین، بر زمین فرود آمدند تا آب شوند و همراه اشکها ی ما جاری، زیرا که آسمان، زمین، شب، روز…، کائنات از یک جهالت و واژهای که بار یک جهان غم وخشم واندوه را بر دوش میکشد، «خطای انسانی»، در سوگی سترگ سر در گریبان فرو برده. ومن غمگین و خشمگین، دلشکسته و سوخته جان زمزمه میکنم:
بیتوای آرام جانم زندگانی چون کنم
چون نباشی در کنارم شادمانی چون کنم
دخترم من که بیتو دیگر آرامی ندارم، تیشه زمانه در قلبم چون کوه بیستون نقش تورا کنده، و من با هر ضربه تیشه آهی جانسوز میکشم و فریاد برمی آورم آی دخترم، شادیم تو کجایی؟ صدایم را میشنوی؟
دیگرصدای زنگ تلفن را که نویدبخش صدای تو بود دوست ندارم. دیگر چمدانهایم را که پر از عشق میکردم و برایت سوغات میآوردم دوست ندارم.
عزیزپدر تو آرام بخواب و نگران من نباش. من نصیحتهایت را گوش میکنم. قوی خواهم ماند تا زمانه خود جاهلان و جنایتکاران را رسوا کند و در آتش ندامت کردارشان بسوزاند.
من، قوی میمانم تا عدالت را ببینم، تا رنگ سرخ خون به ناحق ریخته ات، دنیا را در عشق و صلح و آرامش غرق کند و همه جا گلهای شادی بروید.
میدانی به نامت درختها کاشته اند، تو دنیا را سبز خواهی کرد، سبز…
و باز هم ما چشم امید به تو داریم، که بسازی دنیا را.
و امید دیگر، دیدار دوبارهات عزیزتر از جانم…
بربندم چشم خویش و نگشایم نیز
تا روز زیارت توای یار عزیز